غژغاودم [ گوزن ] سرين و غزالچشم * پيل زرافهگردن و گور هيونبدن
مخروط ساعدى كه نيابى درو عوج * آكنده پهلويى كه نبينى درو عكن
كوچك سر و بزرگتن آهخته گردنى * نه در سرش [ لگام ] و نه در گردنش [ رسن ]
پرورده در حجاز مر او را عرب به ناز * بوده بر او چو بر [ ولد ] و اهل مفتتن
حسنا به دامن از قدم او فشانده گرد * ليلى به آستينش [ سترده ] لب از لبن
بسته چنان ميان كه گه كارزار مرد * در بر فكنده موى چو گاه عتابزن
گفتم همى به لابه فلك را زمانزمان * لا تدفع ابن عمّك يمشى على سفن
بر اسب من دمان و دمان زير من [ در ] اسب * هر دو چمان و نازان چون سرو در چمن
[ گويى ] ورا سعادت گويد همى به دو * گفتى مرا بشارت گفتى همى بدن
پشتم سوى خراسان رويم سوى عراق * سوى شمال شام و يمينم سوى يمن
اميد آنكه بخت نمايد به من مگر * صدر وزير شاه جهان بو على حسن
خورشيد روزگار ستوده نظام ملك * زين زمين جمال زمان زينت ز من
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1779
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧٧٩