به نرگسگون و سنبلوار چشم و زلف او بنگر * مر آن را همچو ريحان [ حسن و ] اين را غمزه چون پيكان
عقيق است آن لب رنگين حرير است آن بر سيمين * عقيقش حقهء لؤلؤ حريرش پردهء سندان
ذقن چون گويى از كافور و زلف از مشك چوگانى * ورا از برگ گل وز سيم صافى ساخته ميدان
چو بخرامد به كوى اندر شود زو كوى بتخانه * چو بنشيند به قصر اندر شود زو قصر لالهستان
به ديده عقل را رنج و به عارض رنج را راحت * به غمزه خلق را درد و به بوسه درد را درمان
به چشم اندر خيال او به نيكويى چو در شب مه * به گوش اندر حديث او به شيرينى چو در تن جان
شود خندان ز شادى چشم من چون روى او بيند * و گر رويش نبيند يكزمان چشمم شود گريان
چه چشمست اين گرستن كرده زينسان روز و شب عادت * ندارد طاقت وصل و [ نيارد ] طاقت هجران
به جزع اندر عقيقين اشك خونين در ميان او * عقيقى ديدهاى هرگز كه باشد جزع او را كان
ندارم پاى با هجر و نه با وصل از پى آن را * كه آرد وصل او چون هجر او جان مرا نقصان
فراوان گردد اين علت كه غايب گردد از قالب * روان از غايت شادى چنان كز غايت احزان
كنم با وصل و هجران صبر چندانى كه بتوانم * كه باشد صبر در آغاز صبر و نوش در پايان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1773
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧٧٣