چو بندد بر ميان تركش تو گويى زنده شد آرش * برافروزد ز تير آتش به سنگ خاره و سندان
به چاچ ايلك به دو نازد به نام او سر افرازد * به چين از بهر او سازد سراى خويشتن خاقان
مر او را خسروان بنده بنام او فروزنده * گهى لبشان پر از خنده ازو گه چشمشان گريان
فلك را گر همىبايد كه چون او مجلس آرايد * ز جرم او برون آيد يكى پيروزه شادروان
ز بهر آن كند هر شب علمها [ زينتش ] كوكب * يكى مانندهء عقرب يكى مانندهء سرطان
بهر گرزى و شمشيرى كه بگذارد كشد شيرى * كه ديد اندر جهان چيرى چو او بر شير و بر ثعبان
زهر سعدى نظر دارد زهر علمى بصر دارد * كسى كاينسان هنر دارد سزد كو را بود كيهان
در مدح ابو نصر منصور گفته « 1 »
لبست آن يا گل حمرا رخ است آن يا مه تابان * گل آكنده به مرواريد و مه در غاليه پنهان
زند بر گل همى چوگان زره پوشيده زلف او * زره پوشيده زيباتر كه باشد مرد در [ جولان ]
اگر نرگس نديدى برگ وى پيكان بهرامى * و گر سنبل نديدى شاخ او سيسنبر و ريحان
هامش
( 1 ) . در ديوان حكيم قطران ديده شده است و همانا كه ازو خواهد بود زيراكه ابو نصر هستودان از پادشاهان كركرى تبريزى او بودهاند . حرره هدايت .