اگر شاخ ترنج نو نديدى سوى بستان رو * ز من تشبيه او بشنو همه با شرح و با برهان
به كردار [ دلستانى ] رخ او چون گلستانى * كه دارد خرد پستانى فسرده شير در پستان
منقط سيب را بر تن پر از خونست پيراهن * برو چون ضربت سوزن نشان ضربت پيكان
برو اندام او خسته جراحتهاى نابسته * شده زان خستگى رسته نه دارو ديده نه درمان
كنون از بهر ماه دى به خم اندر نهان كن مى * كه باشد از خراج رى به آنكه در مه آبان
سوى طارم خرام از رز بر آتش ريز عود و گز * سمور نرمپوش و خز به جاى توزى و كتان
زمستان را بنه توشه مكن بيرون سر از گوشه * چو خورشيد آيد از خوشه به پيروزى [ شود ] ميزان
چو هنگام خزان آيد زمان مهرگان آيد * شود گل زعفران آيد ترنج آيد سوى ريحان
به هر دشتى و هر كوهى ز آهو بينى انبوهى * شود از دل هر اندوهى چو بينى چهرهء ايشان
نهاده كوه را بر سر ز مرواريد و زر افسر * به دو باز آمده [ آن ] فر كه رفت از وى به تابستان
كنون معشوق و مىبايد نواى [ چنگ ] و نى بايد * سرود و رودكى بايد جز اينگاه و جز اين احيان
همىگيرى گه اندر كف قدح بر بانك چنگ و دف * همىخوانى گه از مصحف مديح مير نوشروان
ملكزاده شهنشاهى نكو گويى نكو خواهى * كه شيرى كم ز روباهى به چشم او گه جولان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1771
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧٧١