لشكر برفت و آن بت لشكرشكن برفت * هرگز مباد كس كه دهد دل بلشكرى
اى ديده تا برفت بت من ز پيش تو * صد پيرهن ز خون تو كردم معصفرى
چون لاله سرخ گشت رخ من ز خون تو * زان پس كه زرد بود چو دينار جعفرى
و له ايضا
دلم مهربان گشت بر مهربانى * كشى دلكشى خوشلبى خوشدهانى
چو با من سخن گويد و خوش بخندد * تو گويى بخندد همى گلستانى
بخنديد و تابنده شد سى ستاره * از آن خنده در [ دانهء ] ناردانى
من آن تير بالا نگارم كه هرگز * چو ابروى من كس نبيند كمانى
من آن گلرخانم كه همرنگ رويم * نديده است هرگز گلى باغبانى
نگنجد همى ذره اندر دهانم * كه را ديدهاى چون دهانم دهانى
نتابد همىبار مويى ميانم * كه را ديدهاى چون ميانم ميانى
در مدح سلطان مسعود
خوشا عاشقى خاصه فصل جوانى * خوشا با پريچهرگان زندگانى
خوشا با رفيقان يكدل نشستن * بهم نوش كردن مى ارغوانى
بوقت جوانى كنى عيش بهتر * كه هنگام پيرى بود ناتوانى
جوانى كه پيوسته عاشق نباشد * دريغست ازو روزگار جوانى
در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوى گويد
زنخدانى چون سيم و برو از شبه خالى * دلم برد و مرا كرد ز انديشه خيالى
زمانى كه بىآن گرد زنخ باشم ماهيست * شبى كز بر آن خال جدا مانم سالى