چو بنشست چنانست كه از نسرين تلى * چو برخاست چنانست كه از سرو نهالى
بهر بوسه كزو خواهم نازى و عتابى * بهر باده كزو خواهم غنجى و دلالى
مرا گفت كه مى خواه و به خدمت مشو امروز * گمان كرد كه من بدهم حقّى بمحالى
ندانست كه من خدمت سلطان معظم * بندهم بهواى دلى و بلكه بمالى
خداوند بزرگان جهانداران مسعود * كه هر روز به فتحش زند دولت فالى
كجا حملهء او بود چه كوهى و چه كاهى * كجا هيبت او بود چه شير و چه شكالى
بگيرد گه پيكار حصارى بخدنگى * ببخشد گه كردار جهانى بسؤالى
ز بس عدل و ز بس داد چنان كرد جهان را * كه از شير نينديشد در بيشه [ غزالى ]
در مدح جلال الوزرا سيد احمد وزير سلطان
همىداد گفتى دل من گواهى * كه باشد مرا از تو روز جدايى
بلى هرچه خواهد رسيدن بمردم * بر آن دل دهد هر زمانى گوايى
من اين روز را داشتم چشم و زين غم * نبوده است با روز من روشنايى
جدايى گمان كرده بودم و ليكن * نه چندانكه يكسو نهى آشنايى
بدين زودى از من چنين سير گشتى * نگارا بدين زود سيرى چرايى
كه دانست كز تو مرا ديد بايد * بچندان وفا اين همه بىوفايى
همه دشمنى از تو ديدم و ليكن * نگويم كه تو دوستى را نشايى