در صفت قصر و باغ خواجه ابو القاسم بن خواجه حسن
اى قصد تو بديدن ايوان كسروى * انديشه كردهاى كه بديدار آن روى
ايوان خواجه با تو به شهر اندرون بود * ديوانگى بود كه تو جاى دگر شوى
اين آن بناست كز بر او خوشهء فلك * در وقت بد روى چو بخواهى كه بدروى
باغى نهاده همبر او با چهار بخش * پرنقش و پرنگار چو ار تنگ مانوى
هر بخششى ازو چو جهانيست مستقيم * هر [ مفرشى ] ازو چو سپهريست مستوى
آنچ او بنوك خامه كند صد يكى كنند * مردان كارديده بشمشير هندوى
كردار او بر همهء خلق معجز است * چون نزد شاعران سخن سهل معنوى
گر مهترى بمرتبه چون شعر باشدى * او حرف اولين بود و ديگران روى
در مدح محمد بن محمود
دل من همىجست پيوسته يارى * كه خوش بگذراند به دو روزگارى
بتى چون بهارى بدست من آمد * كه چون او بتى نيست اندر بهارى
چه قدش چه پيراسته زاد سروى * چه رويش چه آراسته لالهزارى
برو تا منم عاشقى كرد خواهم * كزين خوشتر اندر جهان نيست كارى
دل او را همىخواست او را سپردم * همين به كه من كردم از هر شمارى
چرا دل دهم جز به دو چون ندارم * پس از خدمت شه چو او غمگسارى
سخاوت ميان بخيلى و دستش * برآورده از روى و آهن حصارى
حصارى و از تركش او خدنگى * مصافى و از موكب او سوارى
بهر فضلى اندر جهان گشته پيدا * چو تابان مهى بر سر كوهسارى
هر ابرى كه بگذشت بر مجلس او * ز شرم كف او شود چون غبارى
نگر تا تو اسفنديارش نخوانى * كه آيد ز هر مويش اسفنديارى