شيريست شرزه در كفت از رغم او قلم * ماريست گرزه در كفش از بيم تو عصا
آيد ز سنگ خاره ز حزمت برون عرق * آيد ز كوه قاف ز حلمت برون صدا
در برگرفت رايت منجوق تو قدر * بر سر گرفت نامهء منشور تو قضا
و له ايضا
سمنبرى كه به لب شكر و به رخ ديباست * گه عتاب عتابش چو روى او زيباست
به تنگ تنگ لب جانفزاى او شكر است * به رزمه رزمه رخ دلرباى او ديباست
به گرد عارض خطش به دلبرى بنشست * به زير ابرو چشمش به جادويى برخاست
همه جلال تو بينم سپهر را پسوپيش * همه جمال تو يابم زمانه را چپ و راست
برفته حكم تو چندانكه شرع را روش است * رسيده حكم تو چندانكه ملك را پهناست
و له ايضا
چشم پرخوابش ز نرگس ديدهبان گلستان * زلف پرتابش ز سنبل پردهدار لالهزار
گه بهارى را همىماند شكفته در بهشت * گه بهشتى را همىماند شكفته در بهار