جهان از چادر سيماب بافد دشت را مفرش * هوا از خوردهء كافور سازد كوه را خرمن
اگر در دست اين بودى ز بيم صولت سرما * و گر مقدور آن گشتى ز سهم سطوت بهمن
نعايموار ماهى را از اخگر آمدى طعمه * سمندروار مرغابى ز آتش ساختى مسكن
نباشد ممتنع در آرزوى صحبت آتش * كه سوزد طلق چون گوگرد و سازد آب با روغن
عجب نبود درين هنگام كاب گونهء نارى * ببندد در مسام لعل چون خون دل روين
نيفتد بر سر حراقه الا خوردههاى يخ * اگر در تاب خورشيد آزمايى سنگ با آهن
گر آرد بر عدم يك روز ناگه تاختن صرصر * ز خوفش اهل جنت را به دوزخ در شود مأمن
ز تاب صاعقه بر كوه سنگ صلب را بينى * چنان كز هيبت مخدوم باشد خاطر دشمن
جهان فضل عز الدّين كه از شوق ثناى او * براندازد عطارد جيب و درد لوح پيراهن
ضمير مرد معنىدان ز فيض دست دربارش * چو ابر از گوهر ژاله به لؤلؤ گردد آبستن
كمينه بندهء درگاه عالى ذو الفقار آمد * كه يا بى در ازاى طبع او هر برق را كودن
ازين نيلوفرى طارم سرافكندست چون نرگس * اگرچه در ثنايت دهزبان افتاده چون سوسن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 809
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٠٩