اى ز راى روشنت يك جزو تدبير صواب * اى ز مهر خاطرت يكذره نور آفتاب
گر جهان را از دم لطف تو آيد نوبهار * ور فلك را از كف راد تو باشد فتح باب
آفتاب آرد بهجاى غنچهء گلبن چمن * مشترى يا رد بهجاى قطرهء باران سحاب
اندر آن موضع كه فرمان ترا باشد نهيب * وندر آن كشور كه تهديد ترا باشد عتاب
كرگدن بىشاخ و بىچنگل بود باز سفيد * مار بىدندان و بىچنگال باشد شير غاب
در خيال هركه صورت بست نقش كين تو * ديدهء بختش نبيند روى بيدارى به خواب
در مدح قوام الملك وزير گويد
زهى نهاد شريعت خلاصهء ايجاد * ز بندگى تو گيرد سعادت استسعاد
نهفته روى جلالت ز ديدهء اوهام * گذشته پيك نوالت ز منزل اعداد
بود سپهر شرف را معاليت اجرام * بود بروج هنر را كفايتت اوتاد
نه روزگارى و باشى مسلم از حدثان * نه كردگارى و باشى منزه از اضداد
قوام ملكى و ملك از قوام تدبيرت * به زيب روضهء فردوس گشت و ذات عماد
وليت را مزه در كام چشمهء حيوان * عدوت را مژه در چشم نشتر فصاد
ز اهتمام جنابت ستون هفت اقليم * ز چارطاق جلالت بناى سبع شداد
بود ز مسترقات صرير خامهء تو * دقيقهها كه زبان خرد كند ايراد
به روز عدل تو در رخنهء كتان مهتاب * رفوگر است خلاف طبيعت معتاد
صفاى مدح تو در طبع روحبخش منست * بسان نور كرامات در دل زهاد
ازين قصيده خورد خجلت آنكه مىگويد * مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد
در مدح خسرو شاه لر گفته
طره شبرنگ آن خورشيدروى مهجبين * در فضاى نيمروز آورده مشك از ملك چين
جان مشتاقان اگر خواهد مقامى دلپذير * جز سواد زلف او جايى نباشد دلنشين