در مدح سلطان محمود غزنوى گويد
برآمد نيلگون ابرى ز روى نيلگون دريا * چو راى عاشقان گردان چو طبع بيدلان شيدا
بباريد و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون * چو پيلان پراكنده ميان آبگون صحرا
تو گفتى گرد زنگار است بر حراقهء چينى * تو گفتى موى سنجابست بر پيروزهگون ديبا
تو گفتى آسمان درياست از سبزى و بر رويش * بپرواز اندر آورده است ناگه بچگان عنقا
همىرفت از بر گردون گهى تارى گهى روشن * وزو گه آسمان پيدا و گه خورشيد ناپيدا
بسان چندن سوهان زده بر لوح پيروزه * بكردار عبير بيخته بر صفحهء مينا
چو دودينآتشى كابش به روى اندر زنى ناگه * چو چشم بيدلى كز ديدن دلبر شود تنها
هواى روشن از رنگش مغيّر گشت و شد تيره * چو جان كافر كشته به تيغ خسرو و الا
يمين دولت و دولت به دو پيراسته گيتى * امين ملت و ملت به دو آراسته دنيا
قوام دين پيغمبر ملك محمود دينپرور * ملك فعل ملك سيرت ملك سهم ملكسيما
ز خشم و قوتش جايى كه بنديشد دل بخرد * ز جود و همتش جايى كه انديشد دل دانا
نه آتش را بود گرمى نه آهن را بود قوت * نه دريا را بود رادى نه گردون را بود بالا