چو فرمود و نامه نوشتند زود * فرستاده برجست و آمد چو دود
چو باد دمنده همىشد دوان * چنين تا درآمد بر پهلوان
به دو نامه بسپرد و پيغام شاه * بداد آنچه بودش نهان با سپاه
برستم چو برخواند نامه دبير * به دو شاد شد مرد دانشپذير
ز چيزى كه بودش بگنج اندرون * ز خفتان و از خنجر آبگون
ز كافور و از مشك و از عود تر * هم از عنبر و گوهر و سيم و زر
كمرهاى زرين و زرين ستام * ز ياقوت سيراب و زرين دو جام
همه پاك رستم به بهمن سپرد * سراسر بگنجور او برشمرد
تهمتن دو منزل بيامد به راه * پس او را فرستاد نزديك شاه
يل شاهزاده ز زابل برون * همىآمد و ديدهها پر ز خون
ز بهمن خبر يافت گشتاسب شاه * كه آمد نبيره ز زابل به راه
پذيره فرستاد جاماسب را * كه دستور بد شاه گشتاسب را
چو گشتاسب روى نبيره بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد
به دو گفت اسفنديارى تو بس * نمانى جز او را بگيتى بكس
ورا ديد روشندل و ياد گير * ازآنپس همىخوانديش اردشير
گوى بود با زور و گيرنده دست * خردمند و دانا و يزدانپرست
چو بر پاى بودى سرانگشت او * ز زانو فروتر بدى مشت او
همىگفت كاينم جهاندار داد * غمين بودم از بهر تيمار داد
سپاسم ز يزدان كه آن بيخ سست * شد از وى يكى شاخ فرخ برست
چو گم شد سرافراز رويينتنم * بماناد تا جاودان بهمنم
سرآمد همه كار اسفنديار * كه جاويد بادا تن شهريار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1566
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٦٦