فرستادن نعش اسفنديار با پشوتن و سپاه ايران بايران و ماندن بهمن بزابلستان
يكى نغز تابوت كرد آهنين * بگسترد فرشى ز ديباى چين
براندود يك روى آهن به قير * پراكند بر قير مشك و عبير
ز ديباى زربفت كردش كفن * خروشان بر او نامدار انجمن
وزان پس كه پوشيد روشن برش * ز فيروزه بر سر نهاد افسرش
سر تنگ تابوت كردند سخت * شد آن بارور خسروانى درخت
صد اشتر بياورد رستم گزين * بگسترد فرشش ز ديباى چين
دو استر بدى زير تابوت شاه * چپ و راست پيش و پس او سپاه
برابرش نهاده نگونسار زين * ز زين اندر آويخته گرز كين
همان نامور خود و خفتان اوى * همان مغفر و نيزهء جنگجوى
سپه رفت و بهمن بزابل بماند * بمژگان همى خون دل برفشاند
تهمتن ببردش بايوان خويش * همىپرورانيد چون جان خويش
بگشتاسب آگاهى آمد ز راه * نگون شد سر نامبردار شاه
همه جامهها چاك زد بر برش * به خاك اندرآمد سر و افسرش
خروشى برآمد ز ايوان بزار * جهان پر شد از نام اسفنديار
بايران به هر سو كه رفت آگهى * بينداختند آن كلاه مهى
نامه نوشتن رستم بگشتاسب شاه و جواب نامه و خواستن بهمن و رفتن بهمن بنزد گشتاسب
همىبود بهمن بزابلستان * به نخجير هم با مى و گلستان
سوارى و مى خوردن و بارگاه * بياموخت رستم بدان كينهخواه
به هر چيز بيش از پسر داشتى * شب و روز شادش ببرداشتى
چو گفتار و كردار پيوسته شد * در كين گشتاسب بربسته شد
يكى نامه بنوشت رستم به درد * همه كار فرزند او ياد كرد
به شه گفت يزدان گو اى منست * پشوتن درين رهنماى منست
كه من چند گفتم باسفنديار * مگر كم كند كينه و كارزار