بكوشيد تا لشكر و تاج و گنج * به دو ماند و من بماندم برنج
كنون بهمن نامور پور من * خردمند و بيدار دستور من
بياموزش آرايش كارزار * نشستن به بزم و برزم و شكار
بزابلستان مرو را شاد دار * سخنهاى نيكو ورا ياد دار
چنين گفته جاماسب گم بوده نام * كه هرگز بگيتى مبيناد كام
كه بهمن ز من يادگارى بود * سرافرازتر شهريارى بود
به دو گفت رستم دريغا چه سود * كه از آسمان بودنيها ببود
ببندم كمر پيش او بندهوار * وزو باز دارم بد روزگار
چنين گفت پس با پشوتن كه من * نجويم همى زين جهان جز كفن
چو رفتى بايران پدر را بگوى * كه چون كام ديدى بهانه مجوى
به پيش سران پندها داديم * نهانى بكشتن فرستاديم
ترا تاج و سختى و كوشش مرا * ترا تخت و تابوت پوشش مرا
بگفت اين و برزد يكى سرد دم * كه بر من ز گشتاسب آمد ستم
همانگه برفت از تنش جان پاك * تن خسته افتاد بر تيرهخاك
همه جامه رستم بر و پاره كرد * سرش پر ز خاك و دلش پر ز درد
به دو گفت زال اى گزيده پسر * بدين كردهء خويشتن درنگر
پذيرفتى اين ماربچه ازوى * كنون تا چه آيد ازومان به روى
ز دهقان بنشنيدى اين داستان * كه ياد آرد از گفتهء باستان
كه گر پرورى بچهء نره شير * شود تيزدندان و گردد دلير
چو گردد به نيروى و جويد شكار * نخست اندرآيد به پروردگار
ز بهمن رسد بد بزابلستان * بپيچند گردان كابلستان
نگه كن كه چون او شود تاجدار * به پيش آورد كين اسفنديار
بگفت اين و زين خانه بنهاد روى * به پيش اندر آن بهمن كينهجوى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1563
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٦٣