سپردم به دو كشور و گنج خويش * گزيدم پى راحتش رنج خويش
زمانش چنان بود و نگشاد چهر * دل من پر از درد و سر پر ز مهر
بدانگونه بد گردش آسمان * بسنده نباشد كسى با زمان
كنون اين جهانجوى نزد منست * كه فرخنژاد اورمزد منست
نهان من و جان من جمله اوست * اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست
چو آن نامه شد نزد شاه جهان * پراكنده شد در كهان و مهان
پشوتن بيامد گواهى بداد * سخنهاى رستم همىكرد ياد
چنان زارى و پند و اندرز خويش * سخن گفتن از گنج و از مرز خويش
نپذرفت گفتار و ننمود مهر * كه بر وى چنين رفته بود از سپهر
پس آن نامور شاه خوشنود گشت * گراينده را آمدن سود گشت
هم اندر زمان نامه پاسخ نوشت * بباغ بزرگى درختى بكشت
پشوتن بگفت آنچه درخواستى * دل من به خوبى بياراستى
تو آنيكه بودى وزان مهترى * بهند و بقنوج بر سرورى
ز بيشى هرآن چت ببايد بخواه * ز تخت و ز تيغ وز چتر و كلاه
فرستاده پاسخ بياورد زود * بدانسان كه گشتاسب فرموده بود
پشوتن بدانست كز نيك و بد * مر آن پادشاهى به بهمن رسد
بگشتاسب گفت اى پسنديده شاه * ترا كرد بايد به بهمن نگاه
ببهمن يكى نامه بايد نوشت * بسان درختى بباغ بهشت
خوشآمد سخن شاه گشتاسب را * بفرمود فرخنده جاماسب را
كه بنگار يك نامه نزديك اوى * كه بيرون كند كين ز دل جنگجوى
كه يزدان سپاس اى جهانپهلوان * كه ما از تو شاديم و روشنروان
نبيره كه از جان گرامىتر است * بدانش ز جاماسب نامىتر است
به بخت تو آموخت فرهنگ و راى * سزد گر فرستى كنون باز جاى
يكى سوى بهمن هم اندر زمان * كه نامه بخوان و بزابل ممان
كه ما را بديدارت آمد نياز * برآراى كار و درنگى مساز
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1565
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٦٥