رفتن رستم برزم اسفنديار و نصيحت كردن به اسفنديار و نشنيدن او
بپوشيد رستم سليح نبرد * همى از جهانآفرين ياد كرد
چو آمد بر لشكر نامدار * نگه كرد و ديدش يل اسفنديار
چنين گفت پس با پشوتن كه شير * بر مرد جادو نباشد دلير
گمانى نبردم كه رستم ز راه * بايوان كشد گبر و ببر و كلاه
همان بارهء رخش زير اندرش * ز پيكان نبد هيچ پيدا برش
بپوشيد پس جوشن اسفنديار * بچنگ اندرون آلت كارزار
خروشيد چون روى رستم بديد * كه نام تو باد از جهان ناپديد
به پيمان بجستى هم از من تو دوش * كه با تو نه دل بود و نه مغز و هوش
كنون رفتى و جادوى ساختى * بدينسان سوى رزم پرداختى
به دو زمت زان گونه امروز بال * كزين پس نبيند ترا زنده زال
چنين گفت رستم باسفنديار * كه اى سير ناگشته از كارزار
من امروز نه بهر جنگ آمدم * پى پوزش نام و ننگ آمدم
تو با من به بيداد كوشى همى * دو چشم خرد را بپوشى همى
بجان و سر شاه سوگند خورد * بروز سپيد و شب لاجورد
بخورشيد و ماه و به استا و زند * كه دل را نرانى به راه گزند
بيايى ببينى يكى خوان من * روانست كام تو بر جان من
بيايم ابا تو بر شهريار * به پيشش نيايش كنم بندهوار
پس ار شاه بكشد مرا شايدم * همان نيز اگر بند فرمايدم
چنين داد پاسخ كه مرد فريب * نيمروز پرخاش و روز نهيب
ز خوان و ز ايوانت گويى همى * رخ آشتى را بشويى همى
اگر زان كه خواهى كه مانى بجاى * نخستين سخن بند برنه بپاى
دگرباره رستم زبان برگشاد * مكن شهريارا ز بيداد ياد
نمىخواهم اى شاه گردنفراز * كه آيد زمانت بدستم فراز
كه گفتت برو دست رستم ببند * نبندد مرا دست چرخ بلند