تن مرد جنگى چنان خسته ديد * همه خستگيهاش نابسته ديد
به دو گفت خيز اسب من برنشين * كه پوشم ز بهر تو خفتان كين
به دو گفت رو پيش دستان بگوى * كه از دودهء سام شد رنگ و بوى
چو رفتى همه چارهء رخش ساز * من آيم كنون گر بمام دراز
زواره ز پيش برادر برفت * دو ديده سوى رخش بنهاده تفت
پسش در همىراند اسفنديار * همىگفت كاى رستم نامدار
به بالا چنين چند باشى بپاى * كه خواهد بدن مر ترا رهنماى
پشيمان شو و دست در ده ببند * كزين پس تو از من نبينى گزند
بدين خستگى پيش شاهت برم * ز كردارها بىگناهت برم
چنين گفت رستم كه بيگاه گشت * ز رزم اين زمان دست كوتاه گشت
تو اكنون چنين راستى باز گرد * شب تيره هرگز كه جويد نبرد
من اكنون چنين سوى ايوان روم * برآسايم و يكنفس بغنوم
ببندم من اين خستگيهاى خويش * بخوانم كسى را كه دارم بپيش
بسازم دگر هرچه فرمان تست * همه راستى زير پيمان تست
به دو گفت رويينتن اسفنديار * كه اى پرمنش پير ناسازگار
تو مرد بزرگى و رزمآزماى * بسا چاره دانى و نيرنگ و راى
بديدم من اكنون فريب تو را * نخواهم كه بينم نشيب تو را
چو اسفنديار از پسش بنگريد * بدان روى رودش به خشكى بديد
چنين گفت كاين را نخوانند مرد * يكى زنده پيلست با شاخ و برد
چنان آفريدش كه خود خواسته است * زمين و زمان را بياراسته است
چو گفت اين سخنها سبك باز جاى * خروشيدن آمد ز پردهسراى
فرود آمد از باره اسفنديار * نهاد آن سركشتگان بر كنار
چنان زار بگريست بر هر دوان * كه جان شد به تنش اندرون ناتوان
بتابوت زرين و بر مهد عاج * فرستادشان زى خداوند تاج
پيامى فرستاد نزد پدر * كه شاخ درخت تو آمد ببر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1557
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٥٧