تو بر تخت نازى و من در گداز * بماند به تو جاودان رنج و آز
نشست از بر تخت با سوگ و درد * ز پيكار رستم همى ياد كرد
رفتن رستم به خانه و مويه كردن رودابه و آمدن سيمرغ نزد زال و راهنمايى كردن و قصهء چوب گز
و زانروى رستم بايوان رسيد * مر او را بدانگونه دستان بديد
زواره و فرامرز گريان شدند * بر آن خستگيهاش بريان شدند
ز سر برهمىكند رودابه موى * نهانى ازيشان همىخست روى
بيامد زواره گشاده ميان * همىكند ازو گبر و ببر بيان
هرآنكس كه دانا بد از كشورش * نشستند گريان همه در برش
چو زال اندرآمد بايوان اوى * بر آن خستگيها بماليد روى
همىگفت من زنده با پير سر * بديدم بدينسان گرامى پسر
به دو گفت رستم كزين غم چه سود * كه از آسمان بودنيها ببود
كه من همچو رويينتن اسفنديار * نديدم به مردى گه كارزار
خدنگم ز سندان گذر يافتى * زبون داشتى گر سپر يافتى
زدم چند بر گبر اسفنديار * چنان بد كه بر سنگ ريزند خار
به دو گفت زال اى پسر هوش دار * سخن چون بجاى آورى گوشدار
همه كارهاى جهان را در است * جز از مرگ كان را درى ديگر است
يكى چاره دانم مر اين را گزين * كه سيمرغ را باز خوانم درين
به مجمر يكى آتش اندر فروخت * به آتش از آن پر يكى بربسوخت
چو يك پاس از تيرهشب درگذشت * تو گفتى كه گيتى سيهابر گشت
نگه كرد زال آنگهى از فراز * ز سيمرغ ديد اين جهان پرطراز
به دو گفت سيمرغ برگو چه بود * كه آمد نيازت درين شب بدود
به دو گفت كاين بد بدشمن رساد * كه بر من رسيد از بد بدنژاد
تن رستم شيردل خسته شد * ز تيمار او پاى من بسته شد