بيامد بدين مرز اسفنديار * نكوبد همى جز در كارزار
به دو گفت سيمرغ كى پهلوان * مباش اندرين كار خستهروان
سزد گر نمايى به من رخش را * همان سرفراز جهانبخش را
چو بشنيد رستم برافراخت يال * روا نشد بنزديك سيمرغ و زال
نگه كرد مرغ اندر آن خستگى * بجست اندرو راه پيوستگى
بمنقار از آن خستگى خون كشيد * وزو شصت پيكان به بيرون كشيد
بر آن خستگيها بماليد پر * كه اندر زمان گشت با زور و فر
به دو گفت سيمرغ كاى پيلتن * توى نامبردار هر انجمن
بدين گز بود هوش اسفنديار * تو اين چوب را خوار مايه مدار
بر آتش تو اين چوب را راست كن * يكى نغز پيكان بر او نه كهن
و گرنه نيايد برو كارگر * سليح دليران پرخاشخر
كه زردشت خوانده است بر وى فسون * بود بر تنش تيغ و زوبين زبون
بافسون يكى طشت پرآب كرد * همىريخت بر تارك و روى مرد
دلاور دو ديده بهم برنهاد * ازآنپس كجا چشم را برگشاد
فسونگر به دو گفت در كارزار * ازين چشم گردد ترا كارزار
سه پر و دو پيكان بگز در نشان * نمودم ترا از گزندش نشان
بزه كن كمان را و اين چوب گز * بدينگونه پرورده در آب رز
ابر چشم او راست كن هر دو دست * چنان چون بود مردم گزپرست
تن مرغ را زال بدرود كرد * ازو تار و از خويشتن پود كرد
يكى آتش آنگاه بر پاى كرد * طرب را بجان اندر آن جاى كرد
بر آتش مر آن چوب را راست كرد * چو آهنگ كين و كمين خواست كرد
يكى تيزپيكان به دو درنشاند * چو شد راست پرها به دو برنشاند
سپيده همانگه ز كه بردميد * ميان شب تيره اندر چميد
نشست از بر كوههء ژندهپيل * همىشد چو كشتى بدرياى نيل
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1559
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٥٩