شاخها كافوربار آورد وين نبود عجب * شاخ اگر بار آورد كافور در هندوستان
آتشى كز عكس او چون ماهى زرّين شود * زورق ماه اندرين درياى همچون بادبان
آفتابى لعلپاش و اخترى اخگرنماى * گلبنى دينارريز و لالهيى لؤلؤفشان
آهنيندامى پر از مرغان زرينپروبال * پاى و سرشان هم شبه كردار و هم ياقوتسان
طرفه مرغانى كه گاه پرزدنشان در هوا * هم بيفتد هر دو بال و هم بريزد استخوان
چون حصارى پردليران شجاع جنگجو * جمله مرجان درع و زرين تيغ و ياقوتى سنان
چون درختى بيخ آن از آهن و از سندروس * شاخ و برگ و بارش از شنگرف و زر و زعفران
شخص زرينش چو خد نيكوان لاله صفات * فرق مشكينش چو خط دلبران سنبلستان
كلك تو اختر نمايد در معانى از هنر * لفظ تو گوهر فشاند در محافل از بيان
اينچنين كز روى معنى اندرين مى بنگرى * پس تو گوهر در بيان دارى و اختر در بنان
در طلب شراب ناب گفته
آتشى گردون زده است اندر دلم * تا بنگذارد كه يكدم خوش زنم
يك صراحى آب چون آتش فرست * تا از آن آبى براين آتش زنم