اگر از لشكر فتحش بخيزد گرد در هيجا * و گر از سمّ يكرانش بيفتد نعل در ميدان
كشد در چشم چون سرمه جلالت گرد آن لشكر * كند در گوش چون حلقه سعادت نعل آن يكران
بدان صانع كه در ميدان اول ماه را سازد * گهى چون گوى سيمين و گهى چون سيمگون چوگان
بدان مبدع كه در ايوان ثانى تير از او دارد * بدستى لوح همواره بدستى كلك جاويدان
به حق سقف مرفوع و بجاه كعبهء اعظم * بفضل بيت معمور و به فرّ روضهء رضوان
به درد غربت يوسف براز قربت يونس * بسعى همت حاتم ببزم حكمت لقمان
بحلم ظاهر آدم بعلم باطن احمد * بنطق عيسى مريم بنور موسى عمران
كز آن فتنه نبود آگاه اين بنده ز نيك و بد * چه در ظاهر چه در باطن چه در پيدا چه در پنهان
گزافى بود اين قصه خلافى بود اين صنعت * محالى بود اين تهمت دروغى بود اين بهتان
غبارى هست اگر باقى ادب كن بندهء خود را * ز تو تيغ از فرزدق سر ز تو حكم از فرزدق جان
گرفتم من كه خود كردم خطايى بعد صد خدمت * كه مردم نيست بىزلّت كه انسان نيست بىنسيان
خداى آسمان داند كه نايد بر زمين هرگز * چو بنده يك لطايف گوى و چون تو يك ظرايفدان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1413
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤١٣