عارض سبزه گرفت رنگ خط سبز دوست * جعد بنفشه گرفت بوى خوش زلف يار
جنّت مأوى شده است راغ ز فرش حرير * صفحهء مانى شده است باغ ز نقش و نگار
زمزمه بر شاخسار گرچه صبا مىكند * زمزمه آن خوش كه مرغ مىكند از شاخسار
سوسن آزاد تيغ راست كشيد آنچنانك * در صف هيجا امير خنجر گوهرنگار
لغز در تعريف خروس و مديح سلطان
چه مرغست در طبع او جود مضمر * چو شاهانش بر سر ز ياقوت افسر
سحرخيز و خوشخوان و بىحرص و ذاكر * سخنسنج و دلدار و بىخواب و كمخور
كشيده است بىخامه نقاش صنعش * سپيداب و شنگرف و زنگار بر پر
تهى نيست از بهر كشتى و جنگش * نه از پاى تنبان نه از فرق مغفر
رفيق دهلزن سحرگه دو بالش * رسيل مؤذّن به اللّه اكبر
خموشى گزيند گه شام و خفتن * و گرنه كند پاره حنجر به خنجر
چو با جفت خود يار گردد به زودى * برآيد ز جفتش يكى طرفه گوهر چه گوهر
يكى گهر اندر ميانش * بيكجاى جمع آمده سيم با زر
زهى افسرت غيرت تاج كسرى * خهى رفتنت رشك رفتار قيصر
چو دنبال طوطى ترا دم مقوّس * بكردار هدهد ترا تاج بر سر
بيابان بود از وجود تو خالى * بود در بيابان نواى تو رهبر
بقوّت عقابى بصولت چو شاهين * به سايه همايى بالفت كبوتر
چنين خوش كه تو مىسرايى سحرگه * مگر مدح خسرو همىخوانى از بر
شهنشاه عادل خداوند باذل * پناه جهان پادشاه مظفّر