ايا شهريارى كه نازند از تو * سرير سليمان و ملك سكندر
وفاق تو جنّت خلاف تو دوزخ * عطاى تو بىحد سخاى تو بىمر
همى تا نگردد مؤخّر مقدّم * همى تا نباشد مؤنّث مذكّر
بهر فتح بادا سپاهت مقدّم * ز هر دور بادا زمانت مؤخّر
در مدح سلطان محمد بن سلغر شاه گويد
سخن ز تنگ دهانش شكسته مىآيد * از آنكه نيم درست است تنگى دهنش
حديث او شكر است و شگفت نيست اگر * شود شكسته ز لعل لب شكرشكنش
ز مشك تكيه زده بر عذار او خاليست * چو شاه زنگ كه مسند نهند بر ختنش
به جستوجوى لبانش كه آب حيوانست * هزار تشنهلب افتاده در چه ذقنش
ولى ز چاه برآيند اگر بدست آرند * فروگذاشته زلف دراز چون رسنش
عقيق در يمن از رشك اين جگر خون كرد * كه ديد درج لب لعلپرور عدنش
بسوخت چون دل من صد هزار و نيست خبر * ز عدل خسرو روى زمين شه زمنش