اين رباعى را در آن باب گفته
آنان كه بخدمتت نفاق آوردند * سرمايهء عمر خويش طاق آوردند
دور از تو سرسام به سرسام بماند * و اينك سر سورى بعراق آوردند
در ده آن گوهر شادى در ده * تا ز دست غممان بستانى
سست عهدى فلك مىبينى * بىوفايى جهان مىدانى
342 فخر الدّين قلانسى
از حكما و فضلاى معروف زمان خود بوده صاحب تأليف و تصنيف است گاهى شعرى هم مىگفته در تذكرهء عرفات اين لغز بنام او نوشته شده است :
چيست آن مرغى كه منقارش بود از مشك ناب * پيكرى غواص در بحرى كش از نيلست آب
منزلش گه سطح كافورست گه درياى سيم * مسكنش گه لؤلؤ خوشاب گه لعل مذاب
گاه محبوس است اندر چار ديوار مسين * گه به هر سوئى نگون در سير باشد با شتاب
عقل چون در سير بيند گويدش نعم المسير * بازش اندر بحس بيند گويدش حسن المآب
اى عجب مرغى كه تا باشد سرش ابكم بود * چون بريدى سر سخنگو يا بيش من كل باب
يك عبارت زو و هفتاقليم در ظل امان * يك اشارت زو و شهرى در بلا و در عذاب