و له ايضا
مرا گويند بيهوده چه نالى * چرا چندين ز بىمهرى سگالى
نبرّد عشق را جز عشق ديگر * چرا يارى نگيرى زو نكوتر
نداند آنكه اين گفتار گويد * كه تشنه كى به غير آب جويد
من آنكس را چو چشم خويش دارم * كه چشمش ديده باشد روى يارم
چنان جوشم كه دريا جوشد از باد * چنان لرزم كه لرزد سرو آزاد
باشك از شب فروشويم سياهى * بياغارم زمين تا پشت ماهى
ز بس كز جان برآرم دود اندوه * بگيرد ابر تيره كوه تا كوه
زبانم هرچه گويد با تو گويد * روانم هرچه جويد از تو جويد
اگر درد دلم قسمت توان كرد * نماند در جهان يك جان بىدرد
و گر خوبيت يكيك برشمارم * سر آيد در شمردن روزگارم
اگر خوانند آرش را كمانگير * كه از آمل بمرو انداخت يك تير
تو اندازى بجان من ز گوراب * همى هر ساعتى صد تير پرتاب
340 فاخرى رازى
اسمش ابو المفاخر بوده بروزگار دولت غياث الدّين محمد بن ملكشاه سلجوقى ظهور نموده و از فضلا و علما و شعرا گوى مسابقت ربوده از اشعارش جز اين چند بيت طلوعيه در ميان نمانده :
بال مرصّع بسوخت مرغ ملمّع بدن * اشك زليخا بريخت يوسف گلپيرهن
صفحهء صندوق چرخ گشت نگونسار باز * كرد برون مار صبح مهرهء مهر از دهن
صبح برآمد ز كوه دامن اطلسكشان * چون نفس جبرئيل از گلوى اهرمن
بر فلك و بر هوا ريخته و بيخته * لؤلؤ لالا بكيل عنبر سارا به من