رباعى
باز از نفسم بوى جنون مىآيد * وز طاقتم اين درد فزون مىآيد
بر حرف دلم گر نهد انگشت كسى * خون دل از آن حرف برون مىآيد
در تعريف ويس از مثنوى ويسه و رامين اوست
چو بالا بركشيد آن سرو آزاد * كه بودش تن ز سيم و دل ز فولاد
دو زلفش مايهء صد طبل عطّار * لبانش داروى يك شهر بيمار
دو زلف از بوى و خم چون عنبرين جيم * دهان تنگ و خوش چون شكّرين ميم
شكفته بر كنار جيم نسرين * نهفته در ميان ميم پروين
در صفت رامين
هنوزش بود سيمين دو بناگوش * نگشته سيمش از سنبل سيهپوش
هنوزش بود كافورى زنخدان * ز دو زلفش بر او مشكين دو چوگان
درآورده بويسه دست رامين * چو زرّين طوقى اندر سرو سيمين
اگر باران بر آن هر دو سمنبر * بباريدى نكردى سينهشان تر
در زفاف ويسه و رامين گفته
به تيرش خسته شد ويس گلندام * وزان خستن برآمد هر دو را كام
به دو گفت اى جهان را نامور ماه * ز تو چون ماه روشن جان پرآه
لب نوشين تو پرشهد و قند است * نگويى تا از آن قندى به چند است
بشادى باش با وى كاين گلستان * نه تابستان بريزد نه زمستان
گلى را كو دو كژدم باغبانست * گلى كو را دو نرگس پاسبانست