در شكايت كردن رامين از فراق ويسه
ندانستم كز آتش آب خيزد * ز شهد ناب ز هر ناب خيزد
بگريه گهگهى دل را كنم خوش * همىخواهم كشم آتش به آتش
مرا تو چاه كندى دايه زد دست * بچاهم درفكند آسوده بنشست
همالانم چو مهر دل نمايند * مرا گهگه بپرسيدن درآيند
اگر مرگ آيد و سالى نشيند * بجان تو كه شخص من نبيند
به هجر اندر همين يك سود بينم * كه از مرگ ايمنم تا اين چنينم
مرا عشق آتشى در دل برافروخت * كه هرچش بيش كشتم بيشتر سوخت
جهان كردم ز آب ديده پرگل * نمرد از آب چشمم آتش دل
دل من گر نبودى دشمن من * چنين عاصى نبودى در تن من
بدرّد پوست ازبس غم كه در اوست * بدرّد نار چون پر گرددش پوست
دلى دارم كه در فرمان من نيست * تو پندارى كه اين دل آن من نيست
چو نادانم كه از دل چاره جويم * كه خود ديوانه دل برد آب رويم
رخى بينم ترا چون باغ رنگين * دلى بينم ترا چون كوه سنگين
دلى كو را تو هم جانى و هم هوش * از آن دل چون شود يادت فراموش
منم بىيار و از دردم بسى يار * منم بيكار و از عشقم بسى كار
مرا مادر دعا كرده است گويى * كه از تو دور بادا هرچه جويى
تو را باشد بجاى من همهكس * مرا يار از دو گيتى خود تويى بس
مرا در دل درخت مهربانى * همىماند بسرو بوستانى
كه دايم سبز و نغز و آبدارست * تو پندارى كه هر روزش بهارست
مرا دل در بلا مانده است ناكام * كنون صبرم بدل داده است پيغام
كه من صبرم يكى شاخ بهشتى * مرا بردى و در دوزخ بكشتى
ازآنرو از دلت بگريختم زود * كه چون دوزخ بود پرآتش و دود