و له
با همه گيتى عدو يك تيرباران تو بس * نى غلط گفتم چه حاجت تير پيكان تو بس
وانگهى كاندر نوردند آسمان چون نامهيى * آسمان جاودان از سقف ايوان تو بس
دولت باقى چه گفت آن عمر بىانجام را * گفت راى او بگاه درد درمان تو بس
قصيدهء لاميّه كه در شكرگزارى از صلات و انعامات سلطانى گويد
اگر كمال بجاه اندر است و جاه بمال * مرا ببين كه ببينى كمال را به كمال
من آنكسم كه به من تا بحشر فخر كند * هرآنكه بر سر يك بيت برنويسد قال
همهكس از قبل نيستى فغان دارند * گه ضعيفى و بيچارگى و سستى حال
من آنكسم كه فغانم بچرخ زهره رسيد * ز جود آن ملكى كم ز مال داد ملال
روا بود كه ز بس بار شكر نعمت شاه * فغان كنم كه ملالم گرفت زين اموال
چو شعر شكر فرستم از آن سپس بر شاه * نگر چه خواهم گفتن ز كبر و غنج و دلال
بس اى ملك كه نه لؤلؤ فروختم بسلم * بس اى ملك كه نه گوهر فروختم بجوال
بس اى ملك كه ازين شاعرى و شعر مرا * ملك فريب بخوانند و جادوى محتال
بس اى ملك كه جهان را به شبهت افكندى * كه زر سرخ است اين يا شكسته سنگ و سفال