و له ايضا
در عشق او دلى است ز خود بىخبر مرا * وز هرچه زين گذشت خبر نى دگر مرا
* * *
بوالعجب درديست درد عشق جانان كاندرو * دردم افزون مىشود چندانكه درمان مىكنم
* * *
قرب سى سال بود تا كه همىكندم جان * كه بجان راه برم راه نبردم به تنم
و له ايضا
در بحر عشق دريست از چشم غير پنهان * ما جمله غرقه گشته وان در در آب مانده
دردا كه هيچ عاشق پايان ره نداند * وانماه روى ما را رخ در نقاب مانده
و له
صد دريا نوش كرده وندر عجبيم * تا چون دريا از چه سبب خشكلبيم
از خشكلبى هميشه دريا طلبيم * ما درياييم خشكلب زين سببيم
* * *
كو راه روى كه رهنوردش گويم * يا سوختهيى كه اهل دردش گويم
هركس كه ميان شغل دنيا نفسى * با او باشد هزار مردش گويم
* * *
نه سوختگى شناسم و نه خامى * در مذهب من چه كام و چه ناكامى
گويى كه به صد كسم نگه مىدارند * ور نه بپريدمى ز بىآرامى