اشعار و نام مثنوياتش مسطور به بعضى از اشعارش اين صفحه را تبرك مىافزايد .
فى التوحيد
گر صد هزار قرن همه خلق كاينات * فكرت كنند در صفت عزت خدا
آخر بعجز معترف آيند كاى آله * دانسته شد كه هيچ ندانستهايم ما
جايى كه آفتاب بتابد ز اوج عز * سرگشتگيست مصلحت ذره در هوا
وانجا كه بحر نامتناهيست موجزن * شايد كه شبنمى نكند قصد آشنا
عقلى كه مىبرد قدحى درديش ز دست * كى آورد بمعرفت كردگار پا
بر عرش ذرهذره خداوند مستويست * چه ذرهيى در اسفل و چه عرش بر علا
من غزلياته
اى مدعى كجايى تا ملك ما ببينى * كز هرچه بود درمان در دست يار ما را
درمانش مخلصان را دردش شكستگان را * شاديش طالبان را غم يادگار ما را
* * *
بيگانه شدم ز هر دو عالم * واگه نه كه آشناى من كيست
* * *
گو بد كنند در حق ما خلق زانكه ما * با كس نه داورى نه مكافات مىكنيم
و له
گر در غلط اوفتيم در علم * كى در غلط اوفتيم در عين
مىرفت دلم بفرق تا بوك * از لعل تو يك شكر كند دين
زلفت چو عقاب در عقب بود * بربود و كشيدش در عقابين