مرد پنهان در گليم و پادشاه عالم است * تيغ خفته در نيام و پاسبان لشكر است
راسترو را پير ره كن گرچه زن باشد كه خضر * چون به ظلمت ره كند گم ماديانش رهبر است
جعفر آن باشد كه طيار از فلك بيرون رود * نه كسى كو بال را طيار دارد جعفر است
در تصوف رسم جستن خنده بر خود كردنست * در تيمم مسح كردن خاك كردن بر سر است
گر تو سربازى چه حاجت خرقهء رنگين به دوش * شير را در حمله نه برگستوان نه مغفر است
راهرو چون در ريا كوشد مريد شهوتست * پيرهزن چون رخ بيارايد به بند شوهر است
عاشقى رنجست و مردان را به سينه راحتست * سلسله بند است و شيران را به گردن زيور است
كار اينجا كن كه تشويش است در محشر بسى * آب ازينجا بركه در دريا بسى شور و شر است
ناكس و كس هركه حرص مال دارد دوزخيست * عود و سرگين هرچه در آتش فتد خاكستر است
بهر اين مردار چندت گاه زارى گاه زور * چون غليواژى كه شش مه ماده و شش مه نر است
نيست نقصان را سخن آنجا كه چشم عارفست * نيست خفتان را مجال آنجا كه پشت حيدر است
امل ز جود تو بگريخته است و از پى او * جمازهء كرمت مىدود گسستهمهار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 787
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٨٧