نيش بگرفت و گفت عزّ عليك * اينچنين دست را كه يا رد خست
سر فروبرد و بوسهيى برداد * وز سمن شاخ ارغوان برجست
در برخى كتب چنين ديدهام اين مصراع اخير را :
خون بباريد بردويد بطست و طست معرب تشت است
من غزلياته
بگرد ماه پر از غاليه حصار كه كرد * به روى روز پر از تيرهشب نگار كه كرد
نمود يار بجنس و بطبع ظلمت و نور * به روى خوب تو اين هر دو چيره يار كه كرد
ترا كه كرد بتا از بهارخانه برون * جهان به روى تو بر جان من بهار كه كرد
اگر ز عشق تو پرنار كرد جان و دلم * مرا بگوى رخانت برنگ نار كه كرد
و له
مشكين شود چو باد بزلف تو بگذرد * عاشق شود كسى كه به روى تو بنگرد
بر غاليه بماند بر عارض تو باد * گاهش برو بمالد و گه باز بسترد
نيرنگ چينيانهوار تنگ چينيان * هر شب بنزد چشم و رخ تو كه آورد
وان صد هزار حلقهء مشكين پرشكن * هر ساعتى بگرد گل تو كه گسترد
چشم تر است مايهء نيرنگ و دلبرى * نرگس نديدهام كه به نيرنگ دل برد
و له ايضا
گل سورى به ماه اندر شكفته * برو بر عقرب جرّاره خفته
دو لب چون دانهء نار است ليكن * بنوك سوزن انديشه سفته
شب تار آشكارا گشته دايم * بزيرش روز رخشنده نهفته
به آيين صورتى كاندر جهان كس * نظير او نديده است و نگفته
گويند وقتى سلطان محمود غزنوى در ميدان سوارى و گوىبازى از اسب افتاده چهرهاش خراشيده شده حكيم عنصرى اين رباعى را در معذرت گفته سلطان اسب را بوى بخشيده بود