گوهرى باشد كه درگنجد درو چندين هنر * همتى باشد كه در گنجد درو چندين عيال
در بلاد و بيشههاى هندوان از بيم او * مرد حاسد بر زن است و شير حاسد بر شكال
بودنى داند چنان گويى كه بىتدبير او * مر كواكب را به يكديگر نباشد اتصال
و له ايضا
آن زلف سرافكنده بدان عارض خرم * از بهر چه چيزست بدان بوى و بدان خم
هرچند همىمالد خمّش نشود راست * هرچند همىبويد بويش نشود كم
انگيخته از هم همه واميخته باهم * آويخته اندر هم و توده شده برهم
در تهنيت عيد سلطانى و مدح سلطان گويد
نوروز بزرگ آمد و آرايش عالم * ميراث بنزديك ملوك عجم از جم
بر دولت شاه ملكان فرخ و پيروز * آن قبلهء فخر و شرف گوهر آدم
پرلشكر شادى شود آفاق دمادم * هرجا كه دمادم كند او رطل دمادم
گر زهر خورد چاكر او گردد چون نوش * ور نوش خورد حاسد او گردد چون سم
بحريست دلش جز همه حكمت نزند موج * ابريست كفش جز همه گوهر ندهد نم
از گرد سپاهش همه ادهم شود اشقر * وز ضربت تيغش هه اشقر شود ادهم