ستاره و فلك و روزگار مخلوقند * چنان روند كه ايزد بدان دهد فرمان
گر آهن است مخالف كزو بد انديشد * خداى فكرت او را به دو كند سوهان
همه خراسان بگشاد و ملك صافى كرد * به زور ايزد و شمشير تيز و بخت جوان
لقاش جانى كاندر خيال او خرد است * سخاش ابرى كاندر سرشك او باران
سپهر گفت ز من كوشش و ازو بخشش * زمانه گفت ز من طاعت و ازو فرمان
از آنكه آهن و سودا بطبع هر دو يكى است * ز بيم تيغش گيرد عدوش را خفقان
رود ز شست درستش صواب تيرش اگر * بجاى سوفار آرد بسوى زه پيكان
مبارزان را تيرش چرا همىبكشد * از آن سپس كه گذارش بچشمهء حيوان
و ليكن ار كشد از بهر آن كشد كه چرا * مرا ز بهر تو آمد ز دست او هجران
و له ايضا
بخار دريا اينك به ماه فروردين * همىفروگسلد رشتههاى درّ ثمين
ز آب پاك زبان پرستاره دارد ابر * ز باد پاك شكم پرستاره دارد طين