بدين صفات بميمند باغ خواجهء ماست * كه كدخداى جهانست و سيّد احرار
سياست و كرم خواجه گردش فلكست * كزو سوار پياده شود پياده سوار
ز خواجه جود پديد آيد و ز گردون بخل * ز ابر آب پديد آيد و ز خاك غبار
بايستند بزرگان چو پيش او برسند * چو در شوند به دريا بايستند انهار
كفش پديد به مقدار وجود ازو خيزد * اگرچه نيست به مقدار جود را مقدار
مثالش اينكه سخن خيزد از حروف همى * اگرچه هست حروف اندك و سخن بسيار
نبود و هم نبود جز بعرض خويش بخيل * نكرد و هم نكند جز براى دين پيكار
چنان بداند احكام بودنى گويى * نهفته نيست ازو مر زمانه را اسرار
بيك عطاش چنان سايلى غنى گردد * كه بدرههاش بود گنج و كيسهها قنطار
در مدح امير نصر بن ناصر الدّين سبكتكين غزنوى گويد
گه آن آراسته زلفش زره گردد گهى چنبر * گه آن پيراسته جعدش ببارد مشك و گه عنبر
رخى چون نوشكفته گل همه گلبن برنگ مل * همه شمشاد پرسنبل همه بيجاده پرشكر