و له ايضا
اى دريغا كه ملك طغرل شاه ملكان * رفت و شد مملكت از رفتن او زير و زبر
بىشه از خانهء ايام برون شد راحت * بىشه از ديدهء توفيق برون رفت بصر
بىشه از ساختن عود تهى ماند كنار * بىشه از سوختن عود جدا شد مجمر
بىشه از مردى جويند و نيابند نشان * بىشه از رادى پرسند و نيابند اثر
سحرى بود ملك رفت به بستان بهشت * زو بمانده است جهان را دو فروزنده پسر
هر دو آرايش تختند و فروزندهء تاج * هر دو شايستهء ملكند و وليعهد پدر
گر فروريخت گل از گل بر ما ماند گلاب * ور فرورفت قمر ماند بجانور قمر
در مرثيهء سلطان آلبارسلان شاه گويد
رزم را شد نام ننگ و بزم را شد مدح ذم * جاه را شد ناز رنج و جود را شد روز تار
اين چه ديوى بود كز وادى دون آمد برون * آتشى زد در جهان و آتش ندادش زينهار
چشم بد بود و مجسم گشته همچون آدمى * تا برآورد از شه گيتى به آسانى دمار
شكربارى چون برفت ابر آفتاب آمد پديد * ور شجر گم شد ثمر ماند از شجرمان يادگار
ارسلان شاه و ملكشاه و طغان شاه و شهاب * رونق صدرند و تخت و تاج و افسر هر چهار
در مرثيهء استاد خود ابو على گويد
تهى ديد استاد ما بو على * جهان را ز اكفا و اقران خويش
يكى درآمد بدلش اندرون * كه بيرون شدن ديد درمان خويش
گله داشت از گردش روزگار * بشد تا بگويد بيزدان خويش