گفت مژده ترا كه عدل ملك * در بهشت و تو در ميان جحيم
بىگنه مانده هشت سال بهند * چون گنهكار در عذاب اليم
دل چو دانون و سينه چون كانون * كار نامستقيم و حال سقيم
چه كنى حال خويش را پنهان * چه زنى طبل خيره زير گليم
حال خود شاه را بگوى و مترس * و توكل على العظيم رحيم
ملك تاجبخش قلعهستان * با ظفر بو المظفر ابراهيم
زخم او كوه را دوپاره كند * عدل او موى را كند به دونيم
خشم او كل من عليها فان * عفو يحيى العظام و هى رميم
فكر من مدح تو نيارد گفت * مگرش فضل تو كند تعليم
و له ايضا
آنكه آدم را برون افكند از خلد نعيم * صد هزاران خلق را افكند در قعر جحيم
آدم او را كند و خورد و خلق را گندم خورد * او دونيم و عالمى را كرده او از غم دونيم
آن زمرد بوده و خورشيد او را كرده زر * زر همه گشته صدف واكندهء درّ يتيم
آن صدفها باسنان و هريكى بر نيزهيى * تا نيارد هيچ در گشتن بگرد آن حريم
در اظهار ندامت از خمر و اظهار تقدس گويد
آب بهتر هزار بار ز مى * و من الماء كل شىء حى
نخورم آنچه عقل من بخورد * در من افتد چو آتش اندر نى
مر مرا طاقت دو آتش نيست * آتش آن جهان و آتش مى
سيم مىگردد آتش اندر صاف * برد دلوجان نهد هزاران كى