اين قطعه را در طلب كنيزكى باكره بسلطان فرستاده
شاها به ذات پاك خداوند انس و جان * كز جان و دل ثنا و مديح تو گفتهام
از بحر طبع خويش گهرهاى شبچراغ * بهر ثنات در صدف دل نهفتهام
دانى بزرگوارا كز جور روزگار * شبها چو بخت تو نفسى مى نخفتهام
تا در پناه جاه و جلالت نرفتهام * گرد محن ز ساحت خاطر نرفتهام
دارم طمع ز لطف تو ناسفته گوهرى * زيراكه بس گهر به مديح تو سفتهام
تاج الدّين تمرانشاه كنيزكى و رشته مرواريدى با اين دو بيت بديهه گفته به سيد فرستاده
چون بالماس طبع در سفتى * درّ ناسفتهات فرستادم
دهدت قوّتى خداى جهان * من ز بىقوّتى بفريادم
گويند بعد از معاشرت و مباشرت از اتفاقات آن كنيزك بمرد ملك تاج الدّين تمران شاه پس از استحضار اين دو بيت نظم كرده به سيد فرستاد :
قطعه
علوى كافران هندى را * زود از اسلام سير خواهى كرد
پدرت غزو كردى از شمشير * تو غزا را به . . . خواهى كرد
جواب
وعدهها كردهاى مرا شاها * بسخن دور و دير نتوان كرد
بيقين غزو كافر ما ده * جز به شمشير . . . نتوان كرد
و له
يكذره چو نيست در دلت بستگىاى * مفزاى دلريش مرا خستگىاى
كم كن ز جفا و جور چندانكه دلم * خو باز كند از تو بآهستگىاى