چون تو در هيچوقت رخ ننمود * آفتابى ز آسمان سخن
نيمكاران طبع و ذهن تواند * نقشبندان پرنيان سخن
آن سوارى كه رخ نگردانى * هرگز از هيچ پهلوان سخن
در سخن شايگانت نيست كه هست * خاطرت گنج شايگان سخن
داد ملك سخن بده كه توى * مهدى آخر الزمان سخن
لمن الملك زن كه شد سخنت * مالك الملك در جهان سخن
صد هزاران كرامت و اعجاز * درج فرموده در نهان سخن
در طلب جو و مدح وزير گفته
زهى يگانهء عالم كه تاج را رايت * به گاه نرد كفايت سه ضربه داد ببرد
ز شه مرا به كه و جو نويد دادى و باز * چه شد كه اين سخنت بخت من ز ياد ببرد
گذشت سالى و زان كه جوى نشد حاصل * مگر حديث جوت را چو كاه باد ببرد
و له
هركه چون گل به زر فريفته شد * در عمل آب روى داد به باد
دست كوتاه باش و راد چو سرو * تا سرافراز باشى و آزاد
298 ظهير الدّين سرخسى
اسمش سيد ظهير الدّين يحيى در مراتب فضل و كمال مرتبهء اعلى داشته وقتى به مملكت هند افتاد او را در خاطر دغدغهء مزاوجتى به هم رسيد قطعهيى به ملك تاج الدّين تمران شاه فرستاد و خواهش كنيزكى كرده سلطان مضايقه ننمود و آن قطعه اين است :