تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1209

مساهمون:

ص١٢٠٩

در مدح صدر اجل فخر الدّين گويد

از اداى شكر انعامش چنان عاجز شدم * كاين زمان صد خجلت از طبع سخنور مىبرم پيش تختش نامه اندر سر چو هدهد آمدم * طوق بر گردن ز شكرش چون كبوتر مىبرم تا به تشريفم سر و تن كرد چون صبح و شفق * سر از آن صبح و شفق بر چرخ و اختر مىبرم داد اسبى باد رفتارم كه با رفتار او * شرم مىدارم كه نام باد صرصر مىبرم نه كه بر يك خلعت معهود مقصورست و بس * ز اصطناعش صد هزار انعام ديگر مىبرم ميل يارانم به شكر بود و اينك بهرشان * شعر فخر الدّين به‌جاى شهد و شكر مىبرم اتفاق رجعت از فيروزكوهم وين عجب * من بضاعت بار خوزستان و عسكر مىبرم تشنگان راه عشقش را كه بس دل تفته‌اند * شربتى از چشمهء حيوان و كوثر مىبرم شعر من سحرست و وه نادانى من بين كه سحر * بر گزافه سوى موسى پيمبر مىبرم رسم ابرست اين و بر من عقل مىخندد چو برق * كاين‌چنين قطره سوى درياى اخضر مىبرم

و له ايضا

اى به لفظ تو زنده جان سخن * اى ز طبع تو زاده كان سخن چون تو در هيچ دور پر نگشاد * شاهبازى ز آشيان سخن