در مدح صدر اجل فخر الدّين گويد
از اداى شكر انعامش چنان عاجز شدم * كاين زمان صد خجلت از طبع سخنور مىبرم
پيش تختش نامه اندر سر چو هدهد آمدم * طوق بر گردن ز شكرش چون كبوتر مىبرم
تا به تشريفم سر و تن كرد چون صبح و شفق * سر از آن صبح و شفق بر چرخ و اختر مىبرم
داد اسبى باد رفتارم كه با رفتار او * شرم مىدارم كه نام باد صرصر مىبرم
نه كه بر يك خلعت معهود مقصورست و بس * ز اصطناعش صد هزار انعام ديگر مىبرم
ميل يارانم به شكر بود و اينك بهرشان * شعر فخر الدّين بهجاى شهد و شكر مىبرم
اتفاق رجعت از فيروزكوهم وين عجب * من بضاعت بار خوزستان و عسكر مىبرم
تشنگان راه عشقش را كه بس دل تفتهاند * شربتى از چشمهء حيوان و كوثر مىبرم
شعر من سحرست و وه نادانى من بين كه سحر * بر گزافه سوى موسى پيمبر مىبرم
رسم ابرست اين و بر من عقل مىخندد چو برق * كاينچنين قطره سوى درياى اخضر مىبرم
و له ايضا
اى به لفظ تو زنده جان سخن * اى ز طبع تو زاده كان سخن
چون تو در هيچ دور پر نگشاد * شاهبازى ز آشيان سخن