و له
به وقت صبح كه خورشيد چرخ آينهفام * همىزدود ز روى زمانه زنگ ظلام
سپاه زنگ هزيمت گرفت از عالم * چو شاه روم برافراخت از افق اعلام
پديد شد ز شب تيره روشنايى صبح * چو گل ز غنچه و تيغ از نيام و مه ز غمام
به نيمحملهء خورشيد بر رواق سپهر * اثر نماند تو گفتى ز هستى اجرام
به زير پردهء كحلى كه نام او فلك است * نهان شدند همه لعبتان سيماندام
و له ايضا
مرصع است درخت و معطرست چمن * به سعى ابر بهارى و باد فروردين
ز بس شكوفهء لعبت نهاد پندارى * كه هست عرصهء بستان نگارخانهء چين
در عذر ممدوحى كه بعد از مديح گفتن او را هجو گفته و او رنجيده
بخت برگشت از من سرگشته تا محروم ماند * روى من از ساحت آن حضرت گردون پناه
لحظهيى خالى نبودم هرگز از اندوه و غم * ساعتى فارغ نگشتم هرگز از فرياد و آه
* * *
سرو را يكسخن اصغا كن و انصاف بده * خود روا نيست كز انصاف كسى درگذرد
هردم از بنده برنجى كه هجا مىگويى * ور مديحى به تو آورد عطايى نبرد
شاعرى گرسنه در كنج سرايى خالى * از تو آزرده اگر گه نخورد پس چه خورد
الاغ خواسته
صاحبا هر لحظه گردون مىنهد * از حوادث بر دلم صدگونه داغ
پيش لعب اين سپهر نيلگون * كار من بگذشته از بازى و لاغ
در ميان زمرهيى رذلم چنانك * باز نشناسند طوطى از كلاغ