در مخاطبه با زلف و مدح سيد مذكور فرموده
اى زلف يار من زرهى يا زرهگرى * يا پيش تير غمزهء جانان زرهورى
نشنيدهام كه هيچ زره زهره پرورد * بر روى آن صنم زره زهرهپرورى
هاروت خوانمت من و داود گويمت * تا ديدمت كه زهرهپرست و زرهگرى
برگل نهاده تودهء شمشاد و سنبلى * بر مه فكنده سايهء چوگان و چنبرى
در خرمى چو سايهء طوبى و سدرهاى * وندر جوار چشمهء حيوان و كوثرى
مجمر همىنبايدت و عود نكهتى * آتش همىنسوزدت و مشكپيكرى
گاه از لبانش صاحب ياقوت و لؤلؤى * گاه از لبانش حافظ مرجان و شكرى
در ظلمتى و چشمهء حيوان كنى طلب * زلفى تو يا شبى خضرى يا سكندرى
بالين و بستر تو ز نسرين و سوسنست * وز چين و تاب زينت بالين و بسترى
باغى مگر كه معدن نسرين و سوسنى * چرخى مگر كه جايگه ماه و اخترى
منزلگه تو با كف موسى برابرست * گر تو به گونه با دل فرعون همبرى
گر قول فيلسوف نيى چون مسلسلى * ور خلق صدر شرق نيى چون معطرى
و له ايضا
اى زلف دلبر من دلبند و دلگسلى * گه در پناه مهى گه در جوار گلى
گر در پناه مهى چون چرخ بد چه كنى * ور در جوار گلى چون خار دل چه خلى
بر گل همىگذرى بر مه همىسپرى * دل را همىگسلى و ز دل نمىگسلى
از اصل لاله نيى بر لاله معتكفى * از جنس زهره نيى با زهره متصلى
دودى بر آتش رخ لرزان از آن سببى * درعى ز مشك سيه پرحلقه زان قبلى