در مدح خواجه بهاء الدّين گويد
طفلى و طفيل تست آدم * خردى و زبون تست عالم
پروردهء جزع تست عيسى * آبستن لعل تست مريم
در سينهء ما خيال زلفت * طوبى است در آتش جهنم
و له
اى شحنهء شش جهات عالم * در چاردرى هفت طارم
گه ياره كنى ز ماه و گه تاج * گه رنگ دهى به خاك و گه شم
از رفتن تست بر تن دهر * پرنقطهء زر سياه ملحم
وز آمدن تو دست گيتى * افراخته آستين معلم
تف علم تو در دم صبح * بر بيرق شاه دوخت پرچم
خاقانى را تويى همه روز * روزىده و رازدار و محرم
تابوتب او ببين به ظاهر * كاندر دلش آتشى است مدغم
از خوارزم آر مهر اين بت * وز جيحون ساز نوش اين سم
در گرد ركاب او همىدو * در گرد عنان او همىچم
تا خورشيدى پياده بينند * خورشيد دگر فراز ادهم
مختار عجم بهاء دين آنك * منشور جلال ازوست معجم
با لطف كفش گرفت ترياق * چون چشم گوزن و كام ارقم
اى كحل كفايت تو برده * از ديده آخر الزمان نم
در وصف تو كى رسم به خاطر * بر عرش كه برشود به سلم
گرچه شعرا بسى است امروز * اين طايفه را منم مقدم
هرچند در اين ديار منحوس * بسته است مرا قضاى مبرم
مر خاتم را چه نقص اگر هست * انگشت كهين محل خاتم
طبع تو شناسد آب شعرم * ديلم داند نژاد ديلم