چون چمن پربرگ نسرين است و دارد رنگ آنك * برگ نسرين را بيارايى به برگ ارغوان
مىدهد سرها زبان او به باد و گفتهاند * اى بسا سرها كه او بر باد رفته است از زبان
و له ايضا
به روزى كه دل سير گردد ز جان * به جايى كه تن بازماند ز جاه
بريزد ز تن تيغ سرها چنان * كه باد خزان برگ در مهر ماه
برى گشته عقل از سر جنگجوى * روان گشته جان از تن كينهخواه
پر از جان بىشخص گردد فلك * پر از شخص بىجان شود رزمگاه
و له
زمانه كه باشد كه تن در دهد * كه جز تو كسى تاج بر سر نهد
جهان را كجا زهرهء آن بود * كه غير از تو كس را به فرمان بود
286 صفى الدّين يزدى
از معاصرين طغان شاه بن مؤيّد سلجوقى بوده و سلطان به وى اظهار ارادت مىنموده ازوست .
چه درد است اينكه عشقش نام كردند * وزو آشوب خاص و عام كردند
خراباتيست اندر عشق كانجا * مى از خون جگر در جام كردند
به يك ساغر در آن ميخانه ما را * چنين سرمست و بىآرام كردند