285 صفى الدّين بستى
خواجهء نامدار و فاضل عالىمقدار شاعر پخته طبع شيرينگفتار فصاحت شعار به شيوهء استادان باستان مدحتگزار بوده و اين ابيات از نتايج طبع اوست :
من قصائده
شده است آسمان تخت و خورشيد افسر * كه را باشد اين افسر و تخت درخور
مگر سايهء كردگار جهان را * كه او را همىزيبد اين تخت و افسر
زهى چون خرد در همه جا ستوده * خهى چون قضا بر همهكس مظفر
چه خواند ترا عقل روح مجسم * چه گويد ترا روح عقل مصور
به پيش خطيب آيد از شوق نامت * گر آهن بدوزند در پاى منبر
چنان شد كه از بيم عدل تو زينپس * اطبا نگويند نام مزور
در ايام عدل تو در دست رگزن * ز خون ريختن توبه كردهست نشتر
ز تأثير عدل تو امروز ماهى * در آتش نيابد زيان چون سمندر
هرآنكس كه در خواب بيند كفت را * چو بيدار شد گشته باشد توانگر
هرآنكس كه او مدح تو گفت خواهد * چو عيسى سخنگوى زايد ز مادر
به گوشت چنان آيد آواز سايل * كه در گوش عشاق آواز دلبر
گشايد ره سمعش از فرّ مدحت * اگر مدحت تو بخوانند بر كر
جهانى و كف تو بحرى پر از در * سپهرى و تيغ و تو برجى پراختر
ز تيغ تو شد روشن آفاق آرى * كند تيغ خورشيد گيتى منور
مگر ازرقى وصف تيغ تو گويد * كزو خلق را آيد اين قول باور
به شمشير تو بازبسته است گيتى * عرض بازبسته است لا بد به جوهر
به روزى كه رعد آيد از كوس غران * به جايى كه خون بارد از آب خنجر
شود خاك شنگرف در پيش مينا * شود دشت ياقوت در زير گوهر