گفتا كه چند شب من دولت به هم نخفتيم * اندر ركاب خسرو در موكب جلالش
رخسار بحر ديدم كز خون شرزهشيران * گلگونه دادى از خون شاه فلك فعالش
بل غرقه آب دريا در گوهر حسامش * بل آب زهره شيران در آتش قتالش
آهخت تيغ هندى چون چشمهء مصفا * تا بحر گشت سيراب از چشمهء زلالش
يك هفته ريخت چندان خون سباع كز خون * هفتم زمين ملا شد بگرفت زان ملالش
بر شخص شرزهشيران از خون قباى اطلس * مقراضوش بريدى مقراضهء نصالش
چون در اسد رسيدى چون سنبله سنانكش * از ضربت الف سان كردى چو سين و دالش
از دور تيغ خسرو چون سبزهوش نمودى * گستاخ پيش رفتى هم گور و هم غزالش
آهو نخورده سبزه سبزه بخوردى آهو * انسى شدى چو دادى از وحش انتقالش
دريا ز شرم جودش بگريختى چو زيبق * اما چهار ميخست آنك زمين عقالش
روح القدس براقش وز قدر هيكل او * خورشيد چرخ ميخ [ ى ] زر از پى نعالش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 760
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٦٠