زلفش فروگذاشته سر در شراب عيد * ديويست غسلگاه شده حوض كوثرش
در ذكر شكار سلطان شروانشاه منوچهر اخستان ، بر لب دريا گفته
در پردهء دل آمد بازيكنان خيالش * جان شد خيالبازى در پردهء وصالش
بود آفتاب زردى كان روز رخ درآمد * صبح دو عيد بنمود از سايه هلالش
چون صبح خوش بخنديد آن بيست و هشت لؤلؤ * من هست نيست گشته چون سايهء جمالش
آن خال نيمجو سنگ از ذره نقطه كم * بر نقطه حلقه گشته زلف زره مثالش
دل خاك پاى او شد شستم به هفت آبش * جان صيد زلفش آمد ديدم به هفت حالش
گه دستبوس كردم گه ساعدش گزيدم * لب خواستم گزيدن ترسيدم از ملالش
از گرد جيش خسرو وز خون وحش صحرا * مشكين زره قبايش رنگين سپر قذالش
ديدم كه سرگران بود از خواب صيدكرده * از صيدگاه خسرو كردم سبك سؤالش
گفتم بديدى آخر رايات كهف امت * وان مهد جان مهدى چتر فلك ظلالش
آن عمر خوار دريا وان روزهدار آتش * چون معتكف برهنه نه قوت و نه منالش
وان تيغ شاه شروان آتشنماى دريا * دريا شده غريقش آتش شده زكالش