نه درويش است هركو تاج سلطانى طمع دارد * كه درويش آنكه درويشى و سلطانيست يكسانش
و گر صف خاصتر بينى درو درويش سلطان دل * كه خاك پاى درويشى نمايد تاج سلطانش
چه درويشى به درويشان نظر به كن كه قرص خور * به عريانان دهد زربفت و خود بينند عريانش
سخا هنگام درويشى فزونتر كن كه شاخ گل * چو درويش خزان گردد پديد آيد زرافشانش
سخا بهر جزا كردن رباخواريست در همت * كه يك بدهى وانگه ده جزا خواهى ز يزدانش
ميالاى ار توانى دست ازين آلايش دنيا * كه دنيا سنگ استنجاست و آلودست شيطانش
بترس از تيرباران ضعيفان در كمين شب * كه هركه از ضعف نالانتر ، قوىتر زخم پيكانش
حذر كن راه مظلومى كه بيدار است و خونباران * تو شب خفته به بالين تو آيد سيل بارانش
ز تعجيل قضاى بد پناهى ساز كاندر وى * به خاك افتادهاى دارى كه لرزد عرش ز افغانش
چو بيژن دارى اندر چه مخسب افراسيابآسا * كه رستم در كمينست و كمندى زير خفتانش
زمين دايه است و تو طفلى تو شيرش خورده او خونت * همه خون تو زان شيرى كه خوردستى ز پستانش
مخور باده كه آن خونيست كز شخص جوانمردان * زمين خوردست و بيرون داده از تاك رزستانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 756
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٥٦