دف دل گشايد بسته را نى جان فزايد خسته را * اين دلگشا چون بسته شد وان جانفزا آويخته
شب گشت اى جان جهان چشم و چراغ شبروان * اى پيش روى چون مهت ماه سما آويخته
من شادمان چون شاه نو تو جانفزا چون جاه نو * اى در غم تو ماه نو چون من دوتا آويخته
اصل ندا از دل بود در كوه تن افتد صدا * خاموش رو در اصل كن اى در صدا آويخته
و له فى الحقائق و المعارف و المواعظ
غلام پاسبانانم كه يارم پاسبانستى * بچستى و به شبخيزى چو ماه آسمانستى
نباشد عاشقى عيبى و گر عيب است تا باشد * كه نفسم عيبدان آمد و يارم غيب دانستى
اگر عيب همه عالم ترا باشد چو عشق آمد * بسوزد جمله عيبت را كه او بس قهرمانستى
گذشتم بر گذرگاهى بديدم پاسبانى را * نشسته بر سر بامى كه بر از كهكشانستى
كلاه پاسبانانه قباى پاسبانانه * ولى از هاىهوى او دوعالم در امانستى
به دست پاسبان او يكى آيينهء ششسو * كه حال ششجهت يكيك در آيينهء عيانستى
چو من دزدى بدم رهبر طمع كردم در آن گوهر * برآوردم يكى شكلى كه بيرون از گمانستى