فى النصحية و الموعظة
مسلمانان مسلمانان مسلمانى مسلمانى * وزين آيين بىدينان پشيمانى پشيمانى
شگفت آيد مرا بر دل ازين زندان سلطانى * كه در زندان سلطانى منم سلطان زندانى
بميرد از چنين جانى كزو كفر و هوا زايد * ازيرا در چنين جانها فرونايد مسلمانى
مسازيد از براى نام و دام و كام چون ديوان * جمال نقش آدم را نقاب نفس شيطانى
شراب حكمت شرعى خوريد اندر حريم دين * كه محرومند ازين عشرت هواگويان يونانى
شود روشن دلوجانتان ز شرع و سنت احمد * از آن كز علت اولى قوى شد جوهر ثانى
ز شرعست اين نه از ايمان درون جانمان روشن * ز خورشيد است نه از ماه جرم ماه نورانى
اگر تأييد عقل كل نبودى نفس كلى را * نگشتى قابل نفس دوم نفس هيولانى
و له ايضا
با چشم چو بحرم ز گهر خنده شكارى * با عيش چو زهرم ز شكر بوسهنگارى
خورشيد نماينده بتى زهره جبينى * كافور بناگوش مهى مشك عذارى
بر گرد بناگوش چو عاجش خط مشكين * چون دايره از شب بكشى گرد نهارى
از هر مژهء كوهگذارش دل عشاق * كرده زره غاليهآساش حصارى
با دو لب چون باده و با چشم چو نرگس * با دو رخ چون لاله و با زلف چو قارى
در زلفش از آن دو رخ چون لاله بساطى * در چشمش از آن دو لب پرباده خمارى